تبليغاتX
زیر گنبد کبود
زیر گنبد کبود
لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند.
 

مشاهده یادداشت خصوصی



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ 88/11/05 توسط پرنیان

 

مادر؛ چه کلمه ی عمیق و مقدسی . وای مامانم مامان عزیزم ، مامان مهربونم چقدر دوست دارم .

چقدر دلم واسه آغوش گرمت تنگه، چقدر چهره ی ساده و بی ریاتو دوست دارم.

آخ که چقدر دلم میخواد تو بغلت های های گریه کنمو تو هم با دستای مهربونت نوازشم کنی مثل بچگیام.

خدا جونم چه هنرمندانه این موجودو خلق کردی حتما ً خواستی آینه ای از خودت روی زمین خلق کنی .

ولی ای کاش یه کم قدر شناسی هم تو وجود ما میزاشتی تا میتونستیم حداقل ذره ای از زحماتشو جبران کنیم.

چقدر مادر بودن سخته

تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دمسازه

صبوری های تو مادر منو به گریه میندازه

مثل یک طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم

از اون لالاییات مادر بخون بازم توی گوشم...

 خدایا سایشونو هیچ وقت از سرمون کم نکن.

زری عزیزم، مامان مهربون تولدت مبارک. برات سلامتی و طول عمر آرزو میکنم


نوشته شده در تاريخ 88/10/30 توسط پرنیان
قالب وبلاگ