سلام دوستای نازنینم. ممنون از اینکه به فکرمید. خوشبختانه دستم خوب شده و دیگه اثری از سوختگی نمونده.
این چند روز اصلا ً حس نوشتنم نمیاد. ولی یهو یه چیزی به فکرم رسید که گفتم ازتون کمک بگیرم.
البته اگه زحمتی نیست تشریف ببرید ادامه مطلب
ادامه مطلب
- داشتم پیتزاها رو از تو فر در می آوردم و کلی به به وچه چه می کردم که مثل پیتزاهای بیرون خوشگل و یکدست شده و هی از خودم تعریف و تمجید میکردم که یه لحظه حواسم پرت شد و با دست غیر مسلح ظرفو گرفتم که جیغ و دادم بلند شد

آقای همسر با سرعت تمام خودشو به آشپزخونه رسوند و با عصبانیت گفت: باز چه بلایی سرخودت آوردی
!!؟؟؟
خجالت نمیکشه پررو پررو بهم میگه هر وقت تو توی آشپزخونه ای من باید منتظر یه حادثه باشم!!!
حالا منم بابت ریز و درشتایی که آقا بارم میکنه عصبی و دلشکستم و هرچی میگه ببینم دستتو؛ دستمو مشت کردم و بازم نمیکنم.
بالاخره بعد از یه کم زور آزمایی با همسر محترم
ایشون موفق شدند مشتمو باز کنند. چشمتون روز بد نبینه، انگشتای نازنینم تاول زده بودن و سوزش زیادی داشت.
همسری یه کم یخ گذاشت کف دستم و خودش شال و کلاه کرد
که بره از داروخونه پماد سوختگی و باند و گاز وازلینه بگیره.
منم با چهره ای معصوم
و محزون چشم به در دوختم و منتظر نشستم تا برگرده.
الانم دست بی چاره ی من باند پیچی شده و کارامو یه دستی انجام میدم. حتما ً چشم خوردم، باید یه اسپند واسه خودم دود کنم![]()
البته اینم بگم که عزیز دلم بهم خیلی کمک میکنه و بیشتر کارا رو انجام میده. کلی شرمندش شدم ولی خیلی کیف میده. یه جا نشستم میم چه کار کن چکار نکن.
- اینبار دیگه تصمیم جدی گرفتم که بشینم درس بخونم. احتمالا ً دیگه زیاد نتونم بیام نت.
ایام به کام. در پناه خدا.

