عرضم به حضورتون که پنج شنبه که تعطیل بود گفتیم یه کار مثبت انجام بدیم و بریم یکی از امامزاده های نه چندان نزدیک اطراف شهر که آب و هوای خیلی خوبی هم داره هم زیارت کنیم و هم یه تفریحی بکنیم. به همین خاطر ساعت 6 صبح به اتفاق خانواده ها مون از خونه حرکت کردیم و انقد که جاده شلوغ بود یه مقدار دیرتر رسیدیم حدود یک ربع به هشت.
در بدو ورود چشممون به جمال چند تن از آشنایان روشن شد
که البته عزم ترک اونجا رو داشتند . بعد از بدرقه ی اونا رفتیم تو حرم تا زیارت کنیم و دو رکعت نماز عشق بخونیم. یه نیم ساعت بعد تو حیاط امامزاده بساط صبحانه بر پا کردیم و جاتون خالی یه صبحونه ی مشتی زدیم تو رگ.
هوای خیلی خوبی بود .نسیم خنکی میوزید
و مناظر زیباش روح آدمو نوازش می کرد . بعد از چند ساعت استراحت وظیفه خطیر شستن ظرفها به اینجانب محول شد که کاری بس سخت و طاقت فرسا بود. منم یه شیر آب پیدا کردم و مشغول شستن شدم . دیگه تا کار من تموم شد دیدم بر و بچ وسایلو جمع کردن و قصد رفتن دارند. خلاصه سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت اقامت گاه بعدی. یه دو ساعت بعد من رفتم عینکم رو از تو کیفم بردارم که چشمتون روز بد نبینه دیدم کیفم نیست ، اینور و بگرد اونور و بگرد نه خیر اثری ازش نیست
. ناگهان یادم اومد که کیفمو روی نرده های حیاط گذاشته بودم و اصلا ً حواسم نبوده برش دارم . موضوع رو به همه گفتم و سیل انتقادها و غرولندها شروع شد![]()
![]()
؛ منم همین طوری هاج و واج والبته عصبانی
وایساده بودم . آخه همه ی مدارکم از قبیل گواهینامه رانندگی و عابر بانک و کارت بیمه و چند تا چیز دیگه توش بود. دیگه داشتم سکته می کردم که آقای یدر گفت سوار شیم بریم ببینیم شاید هنوز همون جا باشه ما هم سوار شدیم .
تو راه به زور جلوی خودمو گرفته بودم تا اشکم در نیاد
کلی نذر و نیاز کردم که پیدا بشه تا اینکه رسیدیم، رفتم دیدم کیفم نیست از یه خانواده که جای ما نشسته بودند پرسیدیم که گفتند همین جا بود اطلاع دادند خادم امامزاده اومد با خودش برد. کلی خدا رو شکر کردم
رفتیم ازش پرسیدیم که کیف زنونه پیدا نکردید؟؟؟؟ آقاهه هم گفت نشونیشو بگو منم شروع کردم به نام بردن وسایل داخلش. آقاهه هم کیفو داد دستم. انقده ذوق کردم . همون جا یه مژ دگانی بهش دادم و یه مقدار پول انداختم تو حرم و با خوشحالی فراوان برگشتیم. بعدشم که اتفاق زیاد مهمی نیفتاد تا اینکه بعد از ظهر راه افتادیم به سمت خونه.
ولی تو این ماجرا آقای همسرعزیز تنها کسی بود که کوچکترین انتقادی برای گم شدن کیفم ازم نکرد
، ممنونم عزیزم
خوب دیگه سرتونو درد آوردم.
الانم که کم کم داریم به فصل امتحانات نزدیک میشم. امیدوارم همتون موفق بشین.
مواظب خودتون باشید.
واقعاً یادش بخیر، انقدههههههههههه دلم واسه اونروزا تنگه. مخصوصاً آخرین امتحانو که میدادم با خوشحالی تمام ( انگار داشتم پرواز می کردم از فرداشم که تو حیاط با بچه ها دوچرخه بازی دوستای عزیز شرمنده که بهتون سر نمیزنم
بالاخره آقای همسر برگشت. خدارو شکر. امروز صبح ساعت حدود نه و چهل و پنج دقیقه رسید ایستگاه راه آهن . ولی چون تا لحظه ی آخر بهم نگفت که کی می رسه در نتیجه نتونستم برم ایستگاه پیشوازش از مامانم اینا تشکر و خدا حافظی کردم آقای همسرم یه نیم ساعت بعد از اینکه من رسیدم خونه رسید. الانم از بس این چند روز خسته شده چه پست کوچیکی شد . دیگه به بزرگواری خودتون ببخشید . مواظب خودتون باشید.
آخه دور از جونتون به گفته ی آقای دکتر عزیز آنفولانزا گرفتم ولی همین جوری که میگذ شت حالم رو به وخامت می رفت دیگه دیدم نه نمی تونم طاقت بیارم؛ در نتیجه خودم از مادر خانومی در خواست کردم که جهنم مرگ یه بار شیونم یه بار پاشو بریم دکتر. مامانمم که دید اصلا ً حالم خوب نیست زنگ زد به آقای پدر که زود بیا پرنیان رو ببریم دکتر حالا مصیبتی داشتم با جناب دکتر، اندک گفتگوی من من و مادر خانومی: سلام آقای دکتر آقای دکتر: سلام ،(هنوز داخل نشده) چه مشکلی پیش اومده؟؟ (وظیفه شناسی رو دارین؟؟) دکتر: چرا؟ چیزه دیگه ای نبود بخوری؟ (کلیشه ای بود دکتر جان) من: دکتر: خوب تعریف کن من: گلوم درد می کنه، سرم درد می کنه، همه ی بدنم درد می کنه، آبریزش بینی دارم ،... دکتر: (پس از انجام معاینات دقیق) دکتر: خوب دوتا برات می نویسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا رفتیم دارو ها رو گرفتیم از دارو خونه ، دیدم 4 تا آمپوله. من که دیگه رنگ به چهره نداشتم. دوباره رفتیم داروها رو نشون بدیم. دکتر: این قرصاتو همون جور که نوشته مرتب بخور. این دوتا آمپولارم با هم مخلوط می کنی. این یکی هم واسه تبت نوشتم. من: آقای دکتر پس دوتای دیگه چی؟ دکتر: فقط دوتا بود دیگه! آهان اینو میگی ؟ این واسه آبریزشه بینیه دیدم داری دماغتو میکنی نوشتم!! این سرنگم اضافه بهتون دادن حالا اینم بمونه که موقع آمپول زدن چه زجری کشیدم پ. ن : آقای همسر عزیز دلم برات یه ذره شده. زود باش برگرد دیگه خوب دیگه دوستای نازنینم باید برم، دکتر گفته باید استراحت کنی. مواظبه وجوده نازنینتون باشید. روز خوش
یادتونه گفتم قراره آقای همسر بره مأموریت؟؟ اون روز رسید ؛ نیم ساعت پیش راه افتاد عزیزه دلم از همین حالا دلم برات تنگ شده منم دیگه کم کم باید وسایله ضروریمو جمع کنم و برم خونه ی آقای پدر . آخه نه اونا می ذارن من تنها بمونم نه خودم جرأت تنها موندنو دارم بس که شجاعم!!! بچه ها جونم ببخشید که شما رو هم غمگین کردم مواظبه خودتون باشید. بر می گردم فعلا ٌ
سلام عزیزان جان دیروز روز خیلی خوبی بود. من و آقای همسر و دوستم و آقای همسرش با هم رفتیم بیرون . اول می خواستیم بریم سینما فیلم اخراجی ها رو ببینیم ولی انقد شلوغ بود که جرأت نکردیم نزدیک بشیم تو راه چون احساس گرسنگی اندکی می کردیم داخل اولین رستورانی که دیدیم شدیم و بازم جاتون خالی چند تا سیخ کباب زدیم تو رگ (من عاشق کوبیدم). انقد که پیاده روی کرده بودیم تا یه مسیری باهم اومدیم ولی چون خونشون با خونه ی ما هم مسیر نبود از هم جدا شدیم .آخرشم ساعت حدود 12 شب رسیدیم خونه بچه ها جونم زیاد وقت ندارم وگرنه بازم می نوشتم. آخه کامی جون خراب شده وقتی هم باهاش کار می کنم اعصابمو به هم می ریزه بدرود
سلام بروبچ شرمنده که دیر شد، این هفته که گذشت نیست که عروسی دعوت بودیم واسه همین نتونستم بیام آپ کنم، یه روزش که رفتم کفش و لباس خریدم از عروسی بگم ،جاتون خالی خیلی خوش گذشت. در همین اثنا چندتا از دوستای دوره ی ابتداییم رو دیدم ، چقد تغییر کرده بودند البته اونا می گفتند تو بیشتر تغییر کردی. یادش بخیر چه روزهایی بود. البته با یکیشون که تا دلتون بخواد خاطره ی بد داشتم ، نمی دونم چرا از همون اول سال باهام چپ افتاده بود چند روزدیگه هم که آقای همسر در حال تشرف به مأموریت می باشند و دل من از همین الان غصه دار شده ممنون میشم اگه شما هم نظر بدین و بهم کمک کنین. پس تا بعد بعدا ً نوشت: اومدم بگم موفق شدم آقای همسرم حدود دو ساعت بعد اومد . کلی سورپرایز شد وتشکر کرد پ.ن: سانیا و زری عزیز ممنونم به خاطر راهنمایی ونظرتون. خدا رو شکر می کنم که دوستای مهربونی مثل شما دارم
سلام دوستای گلم جونم براتون بگه خیلی خوب بود جمعه که برگشتیم خونه دیگه هوا تاریک شده بود منم انقد که خوابم میومد ساعت نه نیم خوابیدم اینم اولین ضد حال بعد از مسافرت. خدا بعدیشو به خیر بگذرونه، الانم دیگه برم به دوستای با معرفتم که وعدشو داده بودم عرض ادب کنم مواظب خودتون باشید، سایتون کم نشه یاحق
سلام دوست جونا واییی اگه بدونید چقد خوشحالم؟؟؟؟؟ اگه خدا بخواد امشب حرکت می کنیم و بعدش جمعه بعد از ظهر راه میوفتیم به سمت خونه، کسی سوغاتی نمی خواد براش بیارم؟؟؟؟؟؟؟ بعدش اگه عمری باقی بود و زنده بودم دوباره بر می گردم و به وبلاگم و همچنین به دوستای با معرفتم سر می زنم البته دلم براتون تنگ میشه خیلی خوب دوستان عزیزم حلالم کنید؛ پشت سرم دعای سفر نمی خونین؟؟؟؟؟؟ مواظب خودتون باشید، در پناه خدا.
سلام . وای چه دوره زمونه ی بدی شده، همه بی تحرک شدند انگار خدا نکرده مریضند. دیگه هیچ کس شاد نیست ؛ همه در گیر مشکلاتشون هستند البته اینم بگم که مشکلات هم خیلی زیاد شده با این وجود دیگه شادی واسه کسی نمی مونه. دیگه هیچ کس حوصله نداره همه کم تحمل و عصبی شدند. امروز چه هوای قشنگیه. صبح که از خواب بیدار شدم کلی انرژی گرفتم، آقای همسر زودتر از من بیدار شده بود و صبحانه رو آماده کرده بود. (زن سالاری رو حال می کنید؟؟؟؟) راستی جمعه رفتیم سینما فیلم شبی در تهران رو دیدیم ، زیاد قشنگ نبود؛ البته این نظر منه ممکنه خیلیا خوششون اومده باشه. این چند روز هم که هیچ اتفاقی نیفتاد خیلی کسل کننده بود. دیشبم که منچستر حذف شد(بی عرضه ها). جدیداً حوصله ی نوشتن هم ندارم، ای کاش می شد می تونستیم یه چند روزی بریم سفر این طوری حد اقل روحیم عوض می شد. خوب دیگه بیشتر از این با شرّ و ورام سرتون رو درد نمیارم. روزهای خوبی داشته باشید، در پناه خدا.
وقتی بچه مدرسه ای ها رو میبینم که بعد از امتحان از مدرسه بر میگردن و دارن واسه همدیگه تعریف می کنند که امتحانشونو چطور دادن یاد مدرسه رفتن خودم میفتم.
) میومدم خونه و اولین کاری که می کردم یه کم میوه برمی داشتم و میرفتم جلوی تلویزیون دراز می کشیدم و تا شب هر چی برنامه داشت نگاه می کردم
(دراز کشیدشو نداشت، شما ببخشید).
و کلی بازی های دیگه می کردیم
امیدوارم از دستم دلخور نباشید. ولی یه چند وقتیه که حال و حوصله ی اینترنت و وبلاگ و وبلاگ نویسی رو ندارم. دلم خیلی براتون تنگ شده ،واسه وبلاگای قشنگتون.
ممنون از لطفتون. حالم خیلی بهتر شده. مگه میشه با وجود نازنینایی مثل شماها حالم بد باشه
؟؟
و راه افتادم به سمت خونه ؛ آخیییی دلم واسه خونمون تنگ شده بود. هیچ جا خونه ی آدم نمی شه.
گرفته خوابیده. منم دیگه باید برم غذا رو آماده کنم .
. از دیروز که از خواب بیدار شدم همینجور داشتم درد می کشیدم البته بماند که شبش هم اصلا ً نتونستم خوب بخوابم
هیچی خلاصه بی حال تو بستر خوابیده بودم
که مادر خانمی بانگ بر آوردند که بریم دکتر. منو می بینی انقد جنگولک بازی در آوردم
که بیچاره از حرفی که زده بود پشیمان گشت
. بنده ی خدا آقای پدرم از کار انداختم.
و آقای دکتر
:![]()
![]()
خوب آنفولانزا گرفتی، گلوتم چرک کرده. پنی سیلین می زنی؟
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
بالاخره دیشب آقای همسر رفت کامی جونو آورد. انقده ذوق کردم
الان خیلی خوب شده. این چند روز خیلی حوصلم سر رفت
در ضمن مهم تر از همه اینکه کلی دلم براتون تنگ شده بود
قبل از اینکه بره کلی برام حرف زد
که غصه نخور عزیزم تا چشم رو هم بزاری برگشتم. جای زیاد دوری نیست ، این دفعه زودتر از قبل برمی گردم. اگه دوسم داری نشینی گریه کنیا
منم با اینکه اشکام داشت در میومد جلوشونو گرفتم و گفتم باشه گریه نمی کنم
ولی اشک تو چشمای خودشم جمع شده بود
وقتی خم شده بود و داشت کفشاشو می پوشید دیدم.
امیدوارم بهت خوش بگذره و به سلامت برگردی. خدا پشت و پناهت باشه. مواظبه خودت باش.
البته من خودمم غمگین نیستم
فقط دلتنگم . یه جورایی هم خوبه چون اینطوری باعث میشه قدر همو بیشتر بدونیم ![]()

ممنون از نظراتتون وقتی میام میبینم واسم کامنت گذاشتید کلی هیجان زده میشم 
دیگه بی خیالش شدیم رفتیم پارک. یه دو ساعتی اونجا بودیم ، کلی بازی های کامپیوتری و شانسی کردیم آخرشم با شانسی که ما داریم هیچی که گیرمون نیومد، همه ی سکه هامونم تموم شد؛ بعد رفتیم قسمت کافی شاپش جاتون خالی چند تا بستنی خریدیم و نوش جان کردیم از اونجا هم پیاده راه افتادیم به سمت خونه.
پاهام درد گرفته بود ولی کلی کیف می کردم
من انقد خسته بودم
که همون موقع رفتم خوابیدم و چه خواب راحتی.
قراره الان که آقای همسر تشریف آوردن بعد از کمی استراحت کامی جونو ببرند پیش دوستشون تا درستش کنه. احتمالا ً یه چند روزی هم به اینترنت دسترسی ندارم
و از دوستای گلم بی خبر میمونم. دلم براتون تنگ میشه دوستای عزیزم
خوبین ایشالله؟ منم خوبم.
یه روز دیگه هم رفتم آرایشگاه و یکم به خودم رسیدم. ولی چقد خوب میشد اگه همیشه عروسی بود اون وقت همیشه آراسته بودی. یه روز دیگه هم خودم دست به کار شدم و ادامه ی آراستن
(این آرایشگرا رو که میشناسین نسیه کار می کنند).
ولی اکشال نداره من بخشیدمش
به همین مناسبت براش یه سورپرایز دارم میخوام براش یه جشن کوچولو دونفره ترتیب بدم
ولی موندم از کجا شروع کنم و چکار کنم . خوب دیگه الان باید برم فکر کنم ببینم چه کاری بهتره واسه شاد کردن آقای همسر عزیز
![]()
بعد از آپ صبح آماده شدم رفتم بیرون یه کم وسایل تزیینی
خریدم اومدم خونه ناهارو آماده کردم آقای همسرم زودتراز معمول اومد خونه، ناهارو نوش جان کردیم و بعد از اندکی استراحت آقای همسر چون کلاس داشت رفت و منم زود رفتم بعد از کلی گشتن از یه شیرینی فروشیه نه چندان نزدیک به خونمون یه کیک کوچولو خریدم و زود اومدم خونه و افتادم به جون خونه.
بعد شام خوردیم و رفتیم پیاده روی چه هوای خوبی هم بود؛ از من میشنوید شما هم پاشید برید بیرون از این هوای مطبوع لذت ببرید.
من اومدم البته با تأ خیر . ممنون که بهم سر زدین دلم براتون تنگ شده بود
امیدوارم این چند روز به شما هم خوش گذشته باشه به من که خیلی خوش گذشت
جاتون خالی حسابی انرژی گرفتم. ایشالله قسمت شما بشه برید سفر.
جاده خلوت، طبیعت سرسبز، هوای ملایم حتی قیمتا هم یکم ارزونتر از عید شده بودند. اینم از مزایای مسافرت بعد از ایام عید.
تا فردا صبح همون ساعت. ظهرم که کلاس داشتم دیگه وقت نشد بیام آپ کنم تا دیشب که اومدم دیدم وبلاگم قاطی کرده عجیب
هر کاری کردم که برگرده به حالت اولش نشد
دیگه اعصلبم بهم ریخت و کامپیوترو خاموش کردم تا الان اومدم یکم راست و ریسش کردم. البته مثل اولش نشد ولی خوب قابل تحمله . ولی دیگه قالب پرتغالی که من عاشقشم نیومد فعلا اینو موقت گذاشتم تا اگه دوباره تونستم همون قالبو بزارم. من قالبمو می خوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
![]()

حالتون خوبه ایشالله ؟؟ اومدم بگم بالاخره موفق شدیم یه مسافرت کوتاه ترتیب بدیم
البته جای زیاد دوری نیست. همین اطراف شهرمونه ولی خوب مهم اصل عمله و اینکه آب و هوای خیلی خوبی هم داره.
خوب چیهههه خیلی وقته مسافرت نرفتم ذوق دارم دیگه ؛ از دیشب نشستم همه ی وسایلی رو که ممکنه تو سفر به دردمون بخوره آماده کردم![]()

(یعنی به بقیه سر نمی زنم)
ولی خوب عوضش وقتی بر می گردم سر حاله سرحالم
، سعی می کنم دیگه اون پرنیان بی حوصله و کسل کننده
سابق نباشم.
![]()


