تبليغاتX
زیر گنبد کبود
زیر گنبد کبود

آخرای زمستون که میشه  یه جورایی هیجان زده میشم همش دوست دارم برم تو طبیعت بدوم، نفس بکشم ؛ وای که چه هوای خوبیه آدم جون می گیره

یادش بخیر کوچیک  که بودم لباسا و کفشی رو که واسه عید گرفته بودیم شبی که فرداش عید بود با چه ذوق و شوقی همه رو آماده میکردم و میذاشتم کنارم  تا فردا که عید میشه بپوشمشون

 

تا هست بهار که طبع اطفال

در هر شب عید شادمان است

واقعاً یادش بخیر ؛ چه دنیاییه دنیای کودکی. ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم . بچه ها  چه موجودات نازنینی ، هیچ مشکلی براشون اهمیت نداره؛ شاده شادن. اما حیف ؛ بزرگ که میشیم  از کوچکترین چیزی واسه خودمون مشکل میسازیم و بزرگش می کنیم، اونقد که  فکر می کنیم بد بخت ترین آدم دنیاییم

با کوچکترین حرفی از طرف مقابلمون کینه می گیریم اعصابمون رو به خاطر هر مسئله ی کوچیکی خرد می کنیم. یادمون میره واسه چی به دنیا اومدیم؟

حتی سال نو و عید هم دیگه برامون لذت بخش نیست . خدایا چرا ما آدما اینجوری شدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ داریم کجا میریم ؟؟؟ به چی میرسیم؟؟؟

دیشب برنامه شوک رو نشون می داد؛ چی داره به سر جوونامون میاد؟؟ چرا با خودشون انقد بد تا می کنند؟ به خاطر مشکل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به خدا هیچ مشکلی بد تر از معتاد شدن و از دست دادن همه چیزشون  نیست.

نمی دونم چرا این پست انقد غمگین شد مثلاً قرار بود از بهار بگم. من که عاشق فصل بهارم زیباترین فصل سال

 

عاشقان فصل بهار آمد و دنيا دگر است
كه در اين موسم نوروز غم ها بدر است
ساقيا باده ي نابم بده جامي لبريز
كه قدح در نظر دوست تنگي شكر است
سوسن و سنبل و نرگس همه شادان ز بهار
نغمه ي شاهد وبلبل كه چو مرغ سحر است
جلوه ي نور ز خورشيد چه ها ميتابد
به پرستوي مهاجر كه رها در سفر است
سفره ي دشت چو ديباي منقش همه رنگ
آن چه بيني همه از لطف خداي قدر است
شمس اين گنبد گيتي همه شرح است ودليل
سبز باشد دل هر كس كه ز اهل نظر است

 

 




نوشته شده در تاريخ 87/12/21 توسط پرنیان



بازم سلام

از دیروز شروع کردم به خونه تکونی  ولی نه به اون شدت  آخه  کار خیلی زیادی ندارم  ولی خوب همینم واسه من زیاده .آخخخخ یادش بخیر مجردی دست به سیاه و سفید نمی زدیم .

این آقای همسرم که فقط می گه: عزیزم  ولش کن زیاد خودتو خسته نکن . یکی نیست بهش بگه خوب اگه من این کارو انجام ندم کی باید انجام بده، هااااااااااااااااااااااااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته بهم کمک می کنه ولی خوب اون طفلکم خودش خستست . اصلاً میدونی  چیه تقصیر از ماماناست که اون موقع ها بهمون کار نمیدادند تا الان انقد  جون عزیز و تنبل نباشیم .

هیییییییییییییی زنم زنای قدیم ؛ پابه پای مرداشون تو مزرعه ها کار می کردند، غذا درست  می کردند ، بچه داری می کردند ، نون می پختند، کلی کارای سخت دیگه می کردند آخشونم در نمیومد  ولی ماها چی ؟؟؟؟

دیگه باید کم کم برم یه کاری رو شروع کنم با اینجا نشستن و نوشتن خونه تمیز نمیشه . درس خوندنم که تا اطلاع ثانوی تعطیله حالا کی شروع کنم خدا میدونه.

وای گفتم درس؛ همین درس خوندن دیدین چه کار سختیه؟؟ وای خدا جون آخه ما چقدر باید تو این دنیا سختی بکشیم.praying

این پست هم به سر رسید، کلاغه به کاراش نرسید.

 فعلا بدرود.




نوشته شده در تاريخ 87/12/18 توسط پرنیان



سلام . اولین روز تولد وبلاگمه، به خودم تبریک می کنم و امیدوارم بتونم روز به روز پربارترش کنم، بتونم دوستای خوبی پیدا کنم. خیلی وقت بود که به فکرم اومده بود یه وبلاگ بسازم اما راسیتش میترسیدم آخه من دست به قلمم زیاد خوب نیست. اما فکر کنم اگه شروع به نوشتن کنم به مرور زمان راه میفتم و ممکنه یه روز یه نویسنده خوب و موفق بشم. حالا فعلا واسه امروز کافیه زیاد نباید به خودم فشار بیارم.

فعلا بدرود وبلاگ عزیزم  




نوشته شده در تاريخ 87/12/12 توسط پرنیان


درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
.

 
Blog Skin