تبليغاتX
زیر گنبد کبود
 
زیر گنبد کبود
 
88/01/31 :: 10:58 ::  نويسنده : پرنیان

 

سلام . وای چه دوره زمونه ی بدی شده، همه بی تحرک شدند انگار  خدا نکرده مریضند. دیگه هیچ کس شاد نیست ؛ همه در گیر مشکلاتشون  هستند البته اینم بگم که مشکلات هم خیلی زیاد شده با این وجود دیگه شادی واسه کسی نمی مونه دیگه هیچ کس حوصله نداره همه کم تحمل و عصبی شدند.

امروز چه هوای قشنگیه. صبح که از خواب بیدار شدم کلی انرژی گرفتم، آقای همسر زودتر از من بیدار شده بود و  صبحانه رو آماده کرده بود. (زن سالاری رو حال می کنید؟؟؟؟)

راستی جمعه رفتیم سینما فیلم شبی در تهران رو دیدیم ، زیاد قشنگ نبود؛ البته این نظر منه ممکنه خیلیا خوششون اومده باشه.

این چند روز هم که هیچ اتفاقی نیفتاد خیلی کسل کننده بود.  دیشبم که منچستر حذف شد(بی عرضه ها).

جدیداً حوصله ی نوشتن هم ندارم، ای کاش می شد می تونستیم یه چند روزی بریم سفر این طوری حد اقل روحیم عوض می شد.

 روزهای خوبی داشته باشید، در پناه خدا.

88/01/27 :: 10:4 ::  نويسنده : پرنیان

 

 مشاهده یادداشت خصوصی



ادامه مطلب ...
88/01/26 :: 21:18 ::  نويسنده : پرنیان

 

سلام دوستای گلم. حالتون چطوره؟؟؟  شرمنده که نبودم، آخه حرفی واسه گفتن نداشتم .راستش چند روزیه که حال روحیم خوب نیست یه جورایی افسرده شدم ولی خودمم نمی دونم چرا. شاید به خاطر بی کاریه، نمی دونم والا؛ ولی امیدوارم هر چی که هست زود شرشو از سرم بکنه.  حالم که خوب شد دوباره میام.

تازگیا هم کامپیوترم بازی در آورده  نمی دونم چه مرگشه فکر کنم باید یه تعمیر اساسی بشه.

الانم دیگه نمی دونم چی بگم فقط  اینکه دلم براتون  تنگ میشه.

دوستون دارم خیلی زیاد، مواظب خودتون باشید.

 

 

88/01/20 :: 14:22 ::  نويسنده : پرنیان
 

مشاهده یادداشت خصوصی



ادامه مطلب ...
88/01/16 :: 12:38 ::  نويسنده : پرنیان

بالاخره تعطیلات تموم شد و همه رفتن سر کاراشون . یه چند روزی به یه سفر کوتاه رفتیم، بدک نبود

. ولی اون چند روزی که هوا طوفانی شده بود خونه ما حسابی خاک و خولی شده بود، در نتیجه من بعد از عید هم یه خونه تکونی داشتم دیگه از پا افتادم

 خوشبختانه سیزده بدر امسال هوا خیلی خوب بود، کلی صفا کردیم. یه چند سالی بود که هوا ابری و

 بارونی بود و تو خونه ناهارمون رو می خوردیم. اصلا ً حال نمی داد ولی امسال تلافی کردیم

در هر حال امیدوارم این تعطیلات به شما هم خوش گذشته باشه و کلی انرژی مثبت گرفته باشید.

تو این چند روز که از آشپزی معاف بودم و همه از ما دعوت به عمل میاوردند ولی دیگه ازین خبرا

نیست، باید خودم  این مسؤلیت سنگین رو به عهده بگیرم ؛ وای که چه کار سختیه آشپزی(البته بعد از معدن)، مخصوصاً زمانی که میمونی چی بزاریReading a Book.

 

پ.ن:  شینای عزیزم من واقعاً از ته دل متأسفم . امیدوارم که از من ناراحت نباشی؛ خوشحال میشم بهم سر بزنی و منو مورد لطف ومحبت خودت قرار بدی, برات آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم به همه ی آرزوهات برسی.

 

خوب دیگه دوست ندارم زیاد وراجی کنم

 خدانگهدار

88/01/05 :: 0:25 ::  نويسنده : پرنیان

دوستای گلم سلام.با کمی تأخیر سال نو رو بهتون تبریک می گم ؛ امیدوارم سالی سرشار از خیر و برکت داشته باشید وبه همه ی آرزوهاتون برسید.

این یکی دو روز تو شهر ما  انقده سرد شده که ما جرأت بیرون رفتن نداریم آخه نیست که دوتاییمون سرما خوردیم ، البته من یه مقدار حالم بهتر شده ولی آقای همسر تازه مبتلا شده.

امروزم که اصلاً بیرون نرفتیم، کلی حوصلم سر رفته بود. البته صبح چند تا مهمون داشتیم ولی خوب زود رفتند.

من که اصلاً هوای ابری رو دوست ندارم  مخصوصاً تو عید ولی خوب کاریش نمیشه کرد. حالا شانس بیاریم سیزده بدر این طوری نباشه ؛ تموم تعطیلات عید به کنار، این سیزده بدرم به کنار. اما بعد از ظهرش که میشه میشینی غصه می خوری که ای داد تعطیلات تموم شد و باید از فردا بری مدرسه، میگم مدرسه چون تو این یکی تجربه داشتم.

بگذریم، دلم برای وبلاگم تنگ شده بود گفتم بیام یه سری بهش بزنم و یه آپی بکنم که دیدم به به دوستان لطف کردن و برام کامنت گذاشتن.

دیگه از این سه روز عید بگم که روز اول که فقط رفتیم عید دیدنی و روز بعدش هم به همین صورت گذشت. امروزم که گفتم چطور گذشت، همین دیگه .

یه چیزم  هست قرار بود موهامو واسه عید رنگ بزارم ولی گفتم ریسکش زیاده چون نمی دونستم بهم میاد یا نه، یه دفعه گذاشتم بعد از عید چون اگه زشتم بشه  کسی  نیست ببینه.

دیگه نمی دونم چی بنویسم، خوابمم میاد. فعلاً خدانگهدار تا بعد.

درباره وبلاگ

تو با آمدنت بهترین و گرانبها ترین سعادت ها را مهمان کلبه ی خوشبختی ام کردی. با تو در مسیر عشق همسفر شدم و لبیک گفتم به انتظار شیرین آغاز زندگیمان.

.