سلام دوستای عزیزم
ممنون از لطفتون. حالم خیلی بهتر شده. مگه میشه با وجود نازنینایی مثل شماها حالم بد باشه
؟؟
بالاخره آقای همسر برگشت. خدارو شکر. امروز صبح ساعت حدود نه و چهل و پنج دقیقه رسید ایستگاه راه آهن . ولی چون تا لحظه ی آخر بهم نگفت که کی می رسه در نتیجه نتونستم برم ایستگاه پیشوازش
از مامانم اینا تشکر و خدا حافظی کردم
و راه افتادم به سمت خونه ؛ آخیییی دلم واسه خونمون تنگ شده بود. هیچ جا خونه ی آدم نمی شه.
آقای همسرم یه نیم ساعت بعد از اینکه من رسیدم خونه رسید. الانم از بس این چند روز خسته شده
گرفته خوابیده. منم دیگه باید برم غذا رو آماده کنم .
چه پست کوچیکی شد . دیگه به بزرگواری خودتون ببخشید .
مواظب خودتون باشید.
با عرض سلام خدمت نور چشمی های عزیز، باری اگر احوالات این جانب را خواسته باشید سلامتی ایییییییییی بگی نگی بر قرار است و به دعا گویی شما مشغول هستیم.
آخه دور از جونتون به گفته ی آقای دکتر عزیز آنفولانزا گرفتم
. از دیروز که از خواب بیدار شدم همینجور داشتم درد می کشیدم البته بماند که شبش هم اصلا ً نتونستم خوب بخوابم
هیچی خلاصه بی حال تو بستر خوابیده بودم
که مادر خانمی بانگ بر آوردند که بریم دکتر. منو می بینی انقد جنگولک بازی در آوردم
که بیچاره از حرفی که زده بود پشیمان گشت
ولی همین جوری که میگذ شت حالم رو به وخامت می رفت دیگه دیدم نه نمی تونم طاقت بیارم؛ در نتیجه خودم از مادر خانومی در خواست کردم که جهنم مرگ یه بار شیونم یه بار پاشو بریم دکتر. مامانمم که دید اصلا ً حالم خوب نیست زنگ زد به آقای پدر که زود بیا پرنیان رو ببریم دکتر
. بنده ی خدا آقای پدرم از کار انداختم.
حالا مصیبتی داشتم با جناب دکتر، اندک گفتگوی من
و آقای دکتر
:
من و مادر خانومی: سلام آقای دکتر
آقای دکتر: سلام ،(هنوز داخل نشده) چه مشکلی پیش اومده؟؟ (وظیفه شناسی رو دارین؟؟)
دکتر: چرا؟ چیزه دیگه ای نبود بخوری؟ (کلیشه ای بود دکتر جان)
من: ![]()
دکتر: خوب تعریف کن
من: گلوم درد می کنه، سرم درد می کنه، همه ی بدنم درد می کنه، آبریزش بینی دارم ،...
دکتر: (پس از انجام معاینات دقیق)![]()
خوب آنفولانزا گرفتی، گلوتم چرک کرده. پنی سیلین می زنی؟
دکتر: خوب دوتا برات می نویسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حالا رفتیم دارو ها رو گرفتیم از دارو خونه ، دیدم 4 تا آمپوله. من که دیگه رنگ به چهره نداشتم. دوباره رفتیم داروها رو نشون بدیم.
دکتر: این قرصاتو همون جور که نوشته مرتب بخور. این دوتا آمپولارم با هم مخلوط می کنی. این یکی هم واسه تبت نوشتم.
من: آقای دکتر پس دوتای دیگه چی؟
دکتر: فقط دوتا بود دیگه! آهان اینو میگی ؟ این واسه آبریزشه بینیه دیدم داری دماغتو میکنی نوشتم!! این سرنگم اضافه بهتون دادن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حالا اینم بمونه که موقع آمپول زدن چه زجری کشیدم![]()
پ. ن : آقای همسر عزیز دلم برات یه ذره شده. زود باش برگرد دیگه
خوب دیگه دوستای نازنینم باید برم، دکتر گفته باید استراحت کنی. مواظبه وجوده نازنینتون باشید. روز خوش
سلام عزیزان جان
ممنون از نظراتتون وقتی میام میبینم واسم کامنت گذاشتید کلی هیجان زده میشم 
دیروز روز خیلی خوبی بود. من و آقای همسر و دوستم و آقای همسرش با هم رفتیم بیرون . اول می خواستیم بریم سینما فیلم اخراجی ها رو ببینیم ولی انقد شلوغ بود که جرأت نکردیم نزدیک بشیم
دیگه بی خیالش شدیم رفتیم پارک. یه دو ساعتی اونجا بودیم ، کلی بازی های کامپیوتری و شانسی کردیم آخرشم با شانسی که ما داریم هیچی که گیرمون نیومد، همه ی سکه هامونم تموم شد؛ بعد رفتیم قسمت کافی شاپش جاتون خالی چند تا بستنی خریدیم و نوش جان کردیم از اونجا هم پیاده راه افتادیم به سمت خونه.
تو راه چون احساس گرسنگی اندکی می کردیم داخل اولین رستورانی که دیدیم شدیم و بازم جاتون خالی چند تا سیخ کباب زدیم تو رگ (من عاشق کوبیدم). انقد که پیاده روی کرده بودیم
پاهام درد گرفته بود ولی کلی کیف می کردم
تا یه مسیری باهم اومدیم ولی چون خونشون با خونه ی ما هم مسیر نبود از هم جدا شدیم .آخرشم ساعت حدود 12 شب رسیدیم خونه
من انقد خسته بودم
که همون موقع رفتم خوابیدم و چه خواب راحتی.
بچه ها جونم زیاد وقت ندارم وگرنه بازم می نوشتم. آخه کامی جون خراب شده وقتی هم باهاش کار می کنم اعصابمو به هم می ریزه
قراره الان که آقای همسر تشریف آوردن کامی جونو ببرند پیش دوستشون تا درستش کنه. احتمالا ً یه چند روزی هم به اینترنت دسترسی ندارم
و از دوستای گلم بی خبر میمونم. دلم براتون تنگ میشه دوستای عزیزم
بدرود
سلام بروبچ
خوبین ایشالله؟ منم خوبم.
شرمنده که دیر شد، این هفته که گذشت نیست که عروسی دعوت بودیم واسه همین نتونستم بیام آپ کنم، یه روزش که رفتم کفش و لباس خریدم
یه روز دیگه هم رفتم آرایشگاه و یکم به خودم رسیدم. ولی چقد خوب میشد اگه همیشه عروسی بود اون وقت همیشه آراسته بودی. یه روز دیگه هم خودم دست به کار شدم و ادامه ی آراستن
(این آرایشگرا رو که میشناسین نسیه کار می کنند).
از عروسی بگم ،جاتون خالی خیلی خوش گذشت. در همین اثنا چندتا از دوستای دوره ی ابتداییم رو دیدم ، چقد تغییر کرده بودند البته اونا می گفتند تو بیشتر تغییر کردی. یادش بخیر چه روزهایی بود. البته با یکیشون که تا دلتون بخواد خاطره ی بد داشتم ، نمی دونم چرا از همون اول سال باهام چپ افتاده بود
ولی اکشال نداره من بخشیدمش
چند روزدیگه هم که آقای همسر در حال تشرف به مأموریت می باشند و دل من از همین الان غصه دار شده
به همین مناسبت براش یه سورپرایز دارم میخوام براش یه جشن کوچولو دونفره ترتیب بدم
ولی موندم از کجا شروع کنم و چکار کنم . خوب دیگه الان باید برم فکر کنم ببینم چه کاری بهتره واسه شاد کردن آقای همسر عزیز
ممنون میشم اگه شما هم نظر بدین و بهم کمک کنین. پس تا بعد ![]()
بعدا ً نوشت: اومدم بگم موفق شدم
بعد از آپ صبح آماده شدم رفتم بیرون یه کم وسایل تزیینی
خریدم اومدم خونه ناهارو آماده کردم آقای همسرم زودتراز معمول اومد خونه، ناهارو نوش جان کردیم و بعد از اندکی استراحت آقای همسر چون کلاس داشت رفت و منم زود رفتم بعد از کلی گشتن از یه شیرینی فروشیه نه چندان نزدیک به خونمون یه کیک کوچولو خریدم و زود اومدم خونه و افتادم به جون خونه.
آقای همسرم حدود دو ساعت بعد اومد . کلی سورپرایز شد وتشکر کرد
بعد شام خوردیم و رفتیم پیاده روی چه هوای خوبی هم بود؛ از من میشنوید شما هم پاشید برید بیرون از این هوای مطبوع لذت ببرید.
پ.ن: سانیا و زری عزیز ممنونم به خاطر راهنمایی ونظرتون. خدا رو شکر می کنم که دوستای مهربونی مثل شما دارم
سلام دوستای گلم
من اومدم البته با تأ خیر . ممنون که بهم سر زدین دلم براتون تنگ شده بود
امیدوارم این چند روز به شما هم خوش گذشته باشه به من که خیلی خوش گذشت
جاتون خالی حسابی انرژی گرفتم. ایشالله قسمت شما بشه برید سفر.
جونم براتون بگه خیلی خوب بود
جاده خلوت، طبیعت سرسبز، هوای ملایم حتی قیمتا هم یکم ارزونتر از عید شده بودند. اینم از مزایای مسافرت بعد از ایام عید.
جمعه که برگشتیم خونه دیگه هوا تاریک شده بود منم انقد که خوابم میومد ساعت نه نیم خوابیدم
تا فردا صبح همون ساعت. ظهرم که کلاس داشتم دیگه وقت نشد بیام آپ کنم تا دیشب که اومدم دیدم وبلاگم قاطی کرده عجیب
هر کاری کردم که برگرده به حالت اولش نشد
دیگه اعصابم بهم ریخت و کامپیوترو خاموش کردم تا الان اومدم یکم راست و ریسش کردم. البته مثل اولش نشد ولی خوب قابل تحمله .
الانم دیگه برم به دوستای با معرفتم که وعدشو داده بودم عرض ادب کنم ![]()
مواظب خودتون باشید، سایتون کم نشه
یاحق

سلام دوست جونا
حالتون خوبه ایشالله ؟؟ اومدم بگم بالاخره موفق شدیم یه مسافرت کوتاه ترتیب بدیم
البته جای زیاد دوری نیست. همین اطراف شهرمونه ولی خوب مهم اصل عمله و اینکه آب و هوای خیلی خوبی هم داره.
واییی اگه بدونید چقد خوشحالم؟؟؟؟؟
خوب چیهههه خیلی وقته مسافرت نرفتم ذوق دارم دیگه ؛ از دیشب نشستم همه ی وسایلی رو که ممکنه تو سفر به دردمون بخوره آماده کردم![]()
اگه خدا بخواد امشب حرکت می کنیم و بعدش جمعه بعد از ظهر راه میوفتیم به سمت خونه، کسی سوغاتی نمی خواد براش بیارم؟؟؟؟؟؟؟
بعدش اگه عمری باقی بود و زنده بودم دوباره بر می گردم و به وبلاگم و همچنین به دوستای با معرفتم سر می زنم
(یعنی به بقیه سر نمی زنم)
البته دلم براتون تنگ میشه
ولی خوب عوضش وقتی بر می گردم سر حاله سرحالم
، سعی می کنم دیگه اون پرنیان بی حوصله و کسل کننده
سابق نباشم.
خیلی خوب دوستان عزیزم حلالم کنید؛ پشت سرم دعای سفر نمی خونین؟؟؟؟؟؟
مواظب خودتون باشید، در پناه خدا.

