|
زیر گنبد کبود
|
||
|
خدارو شکر با عوض کردن قالب وبلاگم مشکل کامنتا حل شد. این چند روز هر بلایی بود سر وبلاگ آوردم الا عوض کردن قالب (خودم میدونم یکم شیرین میزنم!)
امروز هوس کارتون هایدی رو کردم. همیشه عاشق شخصیت و نوع زندگیه هایدی بودم. دوست داشتم تو یه روستای سرسبز بالای کوه زندگی میکردم، صبحا با صدای خروس از خواب بیدار میشدم. صبحانم کره و شیر و سر شیر تازه و... دنبال گوسفندا و بره ها میدویدم، از هوای مطبوع و نسیم خنکش استنشاق میکردم و خوشبختی رو با همه ی وجودم احساس میکردم
آرامشی که تو روستا هست تو هیچ جای دنیا نمیشه پیدا کرد. ولی تو دنیای واقعی با صدای نون خشکیو صدای بوق ماشینا و صدای زیاد ضبط ماشین ها و صدای خالی کردن آهن و آجر و ماسه و خیلی صداهای دیگه با وحشت زیاد اینا یکی از صد ها تفاوت شهر و روستاست. خدا رو چه دیدی شاید یه روزی به سرم زد و رفتم روستا نشین شدم خوشا به حالت ای روستایی چه شاد و خرم، چه باصفایی... درباره وبلاگ
![]() تو با آمدنت بهترین و گرانبها ترین سعادت ها را مهمان کلبه ی خوشبختی ام کردی. با تو در مسیر عشق همسفر شدم و لبیک گفتم به انتظار شیرین آغاز زندگیمان. ![]() آرشيو وبلاگ
![]() پیوندهای روزانه
![]() پيوندها
![]() |
||