|
زیر گنبد کبود
|
||
|
88/08/25 :: 9:52 :: نويسنده : پرنیان - خدایا چقدر باید حرص بخوریم از دست بعضی از آدمای بی شخصیت و بی فرهنگ. ماشالله تعدادشونم خیلی زیاد شده. یارو کلی خودشو شیک کرده تو ماشین آخرین مدل نشسته سرشو از ماشین میده بیرون و یه متلک بارت میکنه تا واسش عقده نمونه و همه بفهمن زبون داره و لال نیست. کار مملکت ما به کجا کشیده!!! دیشب تولد دختر داییم دعوت بودیم. یکی از اقوام زنداییم که آدم جالبی هم بود تعریف میکرد تاریخ چند هزار ساله نشون میده ایرانی واقعا ً باهوش و ذکاوت بوده. میگفت این همه کشور که ایران رو مورد حمله قرار دادند و همه چیز و نابود کردند باز نتونستند فرهنگ ایرانی رو نابود کنند ولی تو این سی سال... نمیدونم واقعا ً باید بهشون تبریک گفت بابت این موفقیت . برای خودمون متأ سفم که به این سادگی دچار برهنگیه فرهنگی شدیم. - دیروز رفتم عکاسی تا عکس با حجاب اسلامی حالا مشکلش چی بود فقط خدا میدونه و خودشون. 88/08/21 :: 9:17 :: نويسنده : پرنیان چند روز پیش داشتم از یه خیابون رد میشدم . که یه خانم بعد از اینکه از فروشگاه آروم راهه خودشو میرفت. یه موتوری که دو تا سرنشین داشت با سرعت زیاد از جلوی خانم رد شد و کیف اون بنده خدا رو زد . یکدفعه صدای جیغ و داد خانم بلند شد و آه و ناله کرد که کیفمو بردندو اینا حالا چند نفرم جمع شدن و هیچ کاری هم نمیکنند. یهو چشم خانمه افتاد به ماشین گشت برادران زحمت کش نیروی انتظامی و دست به دامن اونا شد که زود باشید برید دنبالشون ، کیفمو بردن و از این حرفا. در کمال تعجب و ناباوری دیدم که یکی از برادرا درعین خونسردی و با متانت خاصی گفت خانم این تو وظایف کاری ما نیست بیچاره خانمه همینجور موند و همچنین همه ی افراد حاضر. حالا منم دستام انگار رو ویبره بودن. قلبم از ترس تند تند میزد. از طرفی هم دلم برای خانمه میسوخت که هی تو سر و کله خودش میزد و نفرین میکرد و از حرف آقای پلیس داشتم شاخ در می آوردم. این یکی از عجیب ترین و تأسف بارترین اتفاقاتی بود که من از پلیس(خدمت گزاران مردم)!!! شاهد بودم. البته من هیچ قضاوتی در این باره نمیکنم و نمیخوام بگم چون اون پلیس محترم به وظیفه خودش که ایجاد امنیت و خدمت به مردمه عمل نکرده همشون ایجورین ولی از قدیم گفتن مشت نمونه خروار.
نتیجه گیری: دوستان عزیز در راستای در امان بودن خودتون زین پس از بردن کیف همراه خود به بیرون از خونه جدا ً خودداری کنید.
پ.ن :عزیزان جان از یکان یکان شما بابت کامنتای پست قبلی تشکر میکنم.
سلام دوستای نازنینم. ممنون از اینکه به فکرمید. خوشبختانه دستم خوب شده و دیگه اثری از سوختگی نمونده. این چند روز اصلا ً حس نوشتنم نمیاد. ولی یهو یه چیزی به فکرم رسید که گفتم ازتون کمک بگیرم. البته اگه زحمتی نیست تشریف ببرید ادامه مطلب ادامه مطلب ... درباره وبلاگ
![]() تو با آمدنت بهترین و گرانبها ترین سعادت ها را مهمان کلبه ی خوشبختی ام کردی. با تو در مسیر عشق همسفر شدم و لبیک گفتم به انتظار شیرین آغاز زندگیمان. ![]() آرشيو وبلاگ
![]() پیوندهای روزانه
![]() پيوندها
![]() |
||