تبليغاتX
زیر گنبد کبود - روستا
 
زیر گنبد کبود
 
88/07/06 :: 13:32 ::  نويسنده : پرنیان
خدارو شکر با عوض کردن قالب وبلاگم مشکل کامنتا حل شد. این چند روز هر بلایی بود سر وبلاگ آوردم الا عوض کردن قالب (خودم میدونم یکم شیرین میزنم!)

امروز هوس کارتون هایدی رو کردم. همیشه عاشق شخصیت و نوع زندگیه هایدی بودم. دوست داشتم تو یه روستای سرسبز بالای کوه زندگی میکردم، صبحا با صدای خروس از خواب بیدار میشدم. صبحانم کره و شیر  و سر شیر تازه و...

 دنبال گوسفندا و بره ها میدویدم، از هوای مطبوع و نسیم خنکش استنشاق میکردم و خوشبختی رو با همه ی وجودم احساس میکردم

آرامشی که تو روستا هست تو هیچ جای دنیا نمیشه پیدا کرد.

ولی تو دنیای واقعی با صدای نون خشکیو صدای بوق ماشینا و صدای زیاد ضبط ماشین ها و صدای خالی کردن آهن و آجر و ماسه و خیلی صداهای دیگه با وحشت زیاد از خواب بیدار میشی. صبحانتم شیرهای یارانه ای آبکی که دیروز بعد از کلی صف وایسادن آقای همسر بینوا به دست اومده و یکم نون سیاه و لبه دار که به زور از گلوت پایین میبری خلاصه میشه و به جای دویدن دنبال گوسفند و بره باید دنبال خط واحد بدوی که بتونی مسیرتو با قیمت ارزونتر طی کنی و از هوای پر از دود و دم شهر استنشاق کنی .

اینا یکی از صد ها تفاوت شهر و روستاست. خدا رو چه دیدی شاید یه روزی به سرم زد و رفتم روستا نشین شدم یاده شعر کتاب فارسیمون افتادم که نوشته بود:

خوشا به حالت ای روستایی                   چه شاد و خرم، چه باصفایی...

درباره وبلاگ

تو با آمدنت بهترین و گرانبها ترین سعادت ها را مهمان کلبه ی خوشبختی ام کردی. با تو در مسیر عشق همسفر شدم و لبیک گفتم به انتظار شیرین آغاز زندگیمان.

.